Thursday, 27 August 2009

دشوار‌ترین ۹ دقیقه زندگی‌ من در غربت

و شاید در تمامی‌ این سالها، بغض تنهایی در غربت و دوری از سرزمین پدری، من را چنین به زانو در نیاورد بود، که این دقایق پیشین با شنیدن صدای بانو ایرانی‌ که از دردی برایم گفت، که تازه کرد تمام زخمهای کهنه وجود خسته‌ام و شکست بغضی را که سالها در انتظار جاری شد بود

اشکها فرو می‌‌ریزد و آه‌ها کشیده می‌‌شود، از برای آوازی که امروز، ترانه سرایش، دل‌ پر درد مادریست که می‌‌خواند و می‌‌نالد برای نسل من، نسلی که سالهاست تشنهٔ شنیدن و شنیده شدن است

آری به راستی‌ او می‌‌خواند از از برای بر خواستن، بر خواستن از خواب، انگار صدایم می‌‌زند، بی‌ شک صدای لرزانش از فرسنگها دور، حاکی‌ از حقیقتی است که ناحق شده، جانش در پندار بی‌ عدالتی نااهلان روزگار

در صدایش نسیم آشنایی می‌وزید، نسیم با هم بودن، با هم بر این درد مرهم گذاشتن، از این ظلم که بر فرزندانش روا داشتند، فریاد می‌کشید و باز از با هم بودن می‌گوید برایم، که چه عوض شده ایم، چه با هم مهربان شده ایم، چه شکوفه‌های دوستی‌ باز شده در این زمستان بیدادگر نیستی‌، و چه خوش می گفت از امید فردا که سبز است، و چه خوش می‌‌گفت از بهاری که در پس این زمستان، در راه پیوند با فرزندان اوست

و او می‌‌گفت و من می‌‌گریستم، نه بر حال او، بر حال خود می‌‌گریسته‌ام که چرا با یاران نیستم, چرا در این بهاران سهیم نیستم

و حال، در افسوس آنچه که گفت، و من شنیدم، در خلوت تنهایی خود می‌‌سوزم و می‌‌خوانم برایش؛


وقتی‌ که بود ندیدمش ، وقتی‌ که خواند نشنیدمش

وقتی‌ دیدم که نبود، وقتی‌ شنیدم که نخواند

و شگفتا لحظه‌ای که چشمه‌ای سرد و زلال، در برابرت می خواند و می‌‌نالد، و تو تشنه آتشی و نه آب

و آنگاه که آن چشمه سرد و زلال از آن آتش که تو خواهانش بودی، بخار شد و به هوا رفت، تو تشنه آب می‌‌شوی و نه آتش

و بعد، عمری گداختن در حسرت نبودن کسی‌ که تا بود، در حسرت نبودنت می‌‌گداخت، می‌‌گداخت، می‌‌گداخت

این بود ترانه دلتنگی‌ من برای ایرانم

وب نوشت های ایمان نبوی، ۵ شهریور ۱۳۸۸


0 comments:

Post a Comment